درخت بلوط

بایگانی

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

گفتم غم تو دارم!

گفت از این ویروس جدیداس. آب فراوون بخور. استراحت کن‌. ابجوش عسل ابلیمو فراموش نشه‌. نفر بعدددددد

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۷
تیستو

   هیچ وقت دنبال اسم در کردن و نمونه ی شهرستان و استان و کشوری شدن و پایش۱۰۰ درصدی نبودم. تنها میخواستم دوستم داشته باشند. حالا که ۱۰ روز دیگر طرحم تمام است و دارم میروم، چه چیز با ارزش تر از این که بشنوم آقای همکار به همسرش بگوید: احساس میکنم دخترم دارد می رود.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۳
تیستو
خخخخخخخخخخخ فکر کردین قراره با یه مثلث عشقی رو به رو بشید و آقای میم بعد از کشتن اژدها و اون خواستگاره بیاد منو نجات بده؟ خیر از این خبرها نیس! زود تند سریع به خواستگار زودتر تماس گیرنده جواب رد دادیم! ولی چون از دوستان قدیمی خانوادگی ما بودن و نسبت فامیلی دور و نزدیکی با ما داشتن برای جواب رد دادن کلی فکر کردیم و مشورت گرفتیم ولی بدبختی خواستگاره بیخیال نمیشد که. تهش خود باباهه اومد باهام کلی حرف زد و برای جواب رد دادن برای بار دوم مصمم ترم کرد :)
تا ما درگیر حواشی جواب رد دادنمون بودیم بابای آقای میم دوباره تماس گرفتن و درخواستشون رو تَکرار کردن و اینبار عکس مولانا میم جان رو هم فرستادن. اولین عکس العمل اینجانب نسبت به عکس های ارسالی: "ایش! به زور از سر سفره بلندش کردن ازش عکس انداختن! می مرد یه جوراب پاش کنه؟" خب درک کنید. چیز دیگه ای برای گیر دادن پیدا نکردم. از هر چیزی میخواستم اشکال بگیرم به در بسته میخوردم. با خودم گفتم فعلا مساله رو رها کنم ببینم چی میشه. هر چند سوسن خانم و زبل خان جسته و گریخته در مورد آقای میم تحقیق میکردن.
گذشت و گذشت تا شب عروسی پسر خاله (همون که معرف حضور قدیمی تر ها هست) رسید و بنده که باید در عروسی قیافه ی "خوشحال" و "بهتر که زن گرفت" ی به خودم میگرفتم، به دلیل قبولی یاس در دانشگاه و عدم قبولی پسردایی در دانشگاه مورد نظرش و تماس بابای آقای میم که" جمعه میایم خونه تون" به ترتیب قیافه ام این بود: خیلی زیادی شاد، گریان و مُرده!
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۳
تیستو
    از شبکه باهام تماس گرفتن برای کشیک امشب بیمارستان. گفتم نه و ۲۵ دقیقه ی تمام باهاشون دعوا کردم و جز "حق باشماست" و "رسیدگی میکنیم" چیزی نشنیدم. اخرش هم که قبول کردم کشیک امروز عصر و فردا صبج و عصر و یک روز کاری دیگه در هفته ی آینده رو آف گرفتم.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۴
تیستو
   دقیقا روز 22 اردی بهشت بود که توی درمانگاه شروع به کار کردم و هیچ کدوم از همکارانم رو ندیده بودم چرا که پزشک های درمانگاه ما مثل جن و بسم الله هستن. وقتی یکی هست دو نفر دیگه ده گردشی و پایگاه های بهداشت هستند و لزومی نداره هر دو نفر یک جا باشن. تا اینکه یه روز که داشتم برای رفتن به روستا آماده میشدم دیدم یه پسره رد شد رفت توی اتاق پزشک! پرسیدم این کیه؟ گفتن دکتر فلانیه دیگه! یادمه همون روزها آقای دکتر به مناسبت نامزدی اش به هممون شیرینی داد. عروس خانم هم همون خانم دکتری بود که گفت من دوست دارم بمونم روستا و من توی شهر موندگار شدم :) همین قضیه ی نامزدی رو که توی خونه تعریف کردم سوسن خانم گفت ایشون پسر برادر همون آقایی هست که اومده بود بیمارستان تون ها. تازه اونجا دوزاری ام افتاد!
یادمه اولین باری که با آقای دکتر رو در رو حرف زدم و معرفی کردم گفت ما باهم فامیل هستیم ها میدونستین و کلی برام توضیح داد که چطوری و نسبت مون چی هست!
اون روزها گذشت و با وجود جن و بسم الله بودن چند باری آقای دکتر رو توی جلسه های مختلف دیدم. تا اینکه یکی از روزهای تابستون یک دخترخانمی اومد توی اتاق معاینه و خودش رو معرفی کرد و که آره دختر آقای فلانی ام که اومده بودن در مورد انتقالی پرس و جو کنن (یادم رفت بگم پدر و مادرش همون روز ازم شماره تلفن گرفته بودن و واقعا دخترشون در مورد انتقالی چند بار پیامکی ازم مشورت گرفته بود) و حالم بد بود خواستم بیام پیش پسرعموم که گفت شما درمونگاه هستی و اومدم خدمت شما :) و منم کلی تحویلش گرفتم و کلی حرف زدیم (میگن درمونگاه روی سرمون بود) و ویزیت اش هم کردم و براش جدی دارو نوشتم :)) البته ایشون واقعا برای من یه مریض جدی بود! منتهی برای اون دو نفری که بیرون در، بعنوان مراجعه کننده ی معمولی نشسته بودن، یک نیروی نفوذی بود که فرستاده بودن توی خاک دشمن برای شناسایی و البته باز گذاشتن لای در، که آقای میم محترم بتونن یه نظر ما رو ببینن :| حالا کار ندارم که بعد از رفتن خواهرشوهر شماره ی 2 که نیروی پیشتاز بود، خواهر شوهر شماره 1 همراه نی نی شون به صورت ناشناس اومدن و توسط من ویزیت شدن ولی خودم اصلا اصلا یادم نمیاد! فقط یادمه تا خواهر شوهر شماره 2 رو دیدم با خودم گفتم: شت! اگر اومدن خواستگاری ام نمیتونم به بهانه ی مذهبی نبودن خانواده اش ردش کنم! :))))))) اخه میدونین من کلا حوصله نداشتم! همش در جهت حفظ وضعیت موجود تلاش میکردم! حال نداشتم وارد یه پروسه طولانی بشم که فکر کردن زیاد بخواد!
خلاصه بازم گذشت تا شهریور ماه رسید! بابای آقای میم با سوسن خانم تماس گرفتن و حال و احوال ایشون و بابا و تک تک فرزندان رو پرسیدن و البته گفتن که آقای دکتر چقدررر از من براشون تعریف کرده و خداحافظی کردن! خب تابلو بود و گوشی کاملا دستمون اومد! چند وقت بعدش بود که دوباره تماس گرفتن اینبار بالاخره خواستگاری کردن! اما قبل از تماس اونها یه خواستگار دیگه تماس گرفته بود!
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۶ ، ۲۲:۵۸
تیستو

    لعنت بر دهان دکتری که بی موقع باز شود و به همکارش بگوید" یادتون باشه هفته دیگه یاداوری ام کنید واکسن کزازم رو بزنم" که خانم همکار هم آنی به بهورز دستور بدهد واکسن را آماده و تزریق کند و اصلا هم برایش مهم نباشد که شاید یک آدمی نیاز داشته باشد قبل از واکسن و آمپول و سرم و کلا هرچی زدن از لحاظ روانی خودش را آماده کند.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۱
تیستو
گفتم خاله بیخیااال! یه چار تا خواستگار اتوبوسی و بیمارستانی براتون تعریف کردم فکر کردین هر کسی به من سلام کنه خبری هست؟ نیست آقا نیست مطمین باش! یادمه خاله جواب داد حالا می بینیم!
وقتی دیدم خاله خیلی از اون آقا و خانواده شون تعریف کردن گفتم برای سوسن خانم هم تعریف کنم شاید براش جالب باشه! مامان کلی براش جالب بود که فامیلاش توی اون شهر غریب توی اون بیمارستان غریب تر منو پیدا کردن و اولین جمله ای که بعد از ابراز تعجب بر زبون آورد این بود: "یه پسر خوشتیپی داره!!! از اون سوپر حذب اللهی هاست!" بعدم تعریف کرد که وقتی برای امتحانات ترم سوم ارشد سر جلسه ی امتحان نشسته بوده یک پسری میاد و بهش گیر میده که خانم چرا کارت ورود به جلسه نداری و هر چی سوسن خانم سعی میکنه با پسرم پسرم گفتن بی خیالش کنه پسره اصلا زیر بار نرفته و بهش گفته الا بلا باید بری بیاریش از توی کیفت! حالا هر کجا که هست! خلاصه مامان کارت رو میاره و وقتی پسره برای بار دوم میاد کارت ها رو چک کنه و فامیلی سوسن خانم رو میبینه از ایشون میپرسه با خانم فلانی معاون فلان جا بود نسبتی داری؟ سوسن خانم هم میگه اره خواهرمه (همون خاله که کل کشید) اونجا پسره خودش رو معرفی میکنه که من پسر فلانی ام!
بعد ها اقای میم تعریف میکرد که سر همون جلسه امتحان توی یک سالن دیگه به یه پسر دیگه هم برای کارت ورود به جلسه گیر داده که باز میبینه هم فامیلی سوسن خانمه و وقتی نسبت اش رو میپرسه میفهمه داداش یکی مونده به اخر سوسن خانم هست (دایی آبادان، بابای علی کوچولو) بله همینطور که ملاحظه میفرمایید در سالهای اخیر اپیدمی ادامه تحصیلات دانشگاهی در مقطع کارشناسی ارشد رو پشت سر گذاشتیم.
خلاصه اینها همه فراموش شد و من بهمن ماه فارغ التحصیل شدم و 25 فروردین دفاع کردم و کلا 10 روز برای تسویه حساب و گرفتن نامه ی فارغ التحصیلی برای ثبت نام توی سامانه طرح نیروی انسانی وزارت بهداشت وقت داشتم. الان به هر کسی بگی برای همه این کارها ده روز ( شایدم کمتر بود) وقت دارم میگه نمیرسی خودت رو اذیت نکن! ولی من چنان گیری دادم به دانشگاه و هر روز میرفتم آموزش مرکزی و گریه و زاری که فراغ التحصیلی منو رو ثبت کنید و من بااااید برم طرح و اگر الان به ثبت نام نرسم دو ماه از زندگی ام عقب می افتم و تو رو خداااا و این حرفا و رسما ذلیلشون کردم تا نامه رو فرستادن تهران و اونجا حدحد کار های ثبت نهایی اش رو دنبال کرد و اخر وقت اداریِ اخرین روز مهلت ثبت نام طرح، اسم من بعنوان فراغ التحصیل ثبت شد و تونستم توی سامانه ثبت نام کنم!
چند روز بعد نتیجه ی ثبت نام طرح اومد و من برای گذروندن طرح توی استان خودمون پذیرفته شده بودم و قرار شد 12 اردی بهشت دانشگاه علوم پزشکی استان باشم. اونجا با حکم پزشک خانواده درمانگاه شهری روستایی رسما دستور شروع طرح نیروی انسانی به من ابلاغ شد.
من هم د بدو برگشتم شیراز و وسایل رو جمع کردم و د بدو رفتم تهران کد و کارت نظام پزشکی ام رو گرفتم و از این طرف سوسن خانم رفته بود شبکه بهداشت شهرمون پرس و جو کرده بود و گفتن سریع باید برای شروع به کار حاضر بشم! منم قضیه رو خیلییی جدی گرفته بودم د بدو برگشتم شهرمون که نامه شروع به طرح رو از شبکه بگیرم ولی اونجا یهو رییس شبکه بهم گفت نچ! باید بری فلان روستا که 40 دقیقه ای شهر هست و کلا 24 ساعته توی اون مرکز خدمت کنی! پزشک اون مرکز هم باید بیاد شهر، توی این مرکزی که حکم تو برای اونجاست؟ ما هم گفتیم اوکی! راست میگن اولویت با اون خانم دکتر هست که دیگه بیاد شهر! خلاصه حکم ما رو با خودکار خط زدن و اسم روستا رو نوشتن. توی اون چند روز همش تلاش میکردم با خانم دکتری که توی روستا هست تماس بگیرم که راهنمایی ام کنه اونجا اوضاع چطوره و که من بتونم با پیش زمینه ذهنی برم سر کار. بهشون پیام دادم که کی هستم و این چیزا خودشون سریع تماس گرفتن گفتن به شبکه بهداشت خبر دادن میخوان همون روستا بمونن و چطور شبکه به من چیزی نگفته؟!
نگم که چقدررر خوشحال شدم! اینقدر که اون خانم دکتره هم پشت تلفن از ذوق کردن من خنده اش گرفته بود!
خلاصه ما به شبکه گفتیم که ایشون نمیخواد بیاد و من باید بمونم و مدیر شبکه بالاخره حکمم رو زد! حالا کار نداریم که این وسط رییس شبکه امضای نهایی رو نزد و گفت الا بلا باید اون بیاد شهر و من برم روستا! و هی این بکش و اون بکش و اخرش مدیر شبکه گفت برو سر کار مسولیتش با من! ( سه ماه بعد وفتی مدیر شبکه مرخصی بود و مسافرت تابستونه رفته بود مشهد، رییس شبکه ابلاغش رو لغو کرد!  اقای متکی طور :) رییس دانشگاه علوم پزشکی هم همون فرداش ابلاغ رییس شبکه رو لغو کرد! بله توی همچین دیوونه خونه ای زندگی میکنیم)
ما حکم رو گرفته بودیم که گفتن برو کلاس های توجیهی شبکه. هر کارشناسی برنامه ها و وظایف خودش و من رو برام توضیح میداد تا برای کار توی مرکز شهری روستایی آماده بشم. اون جا همه برای توضیح بیشتر برای من مثال دکتر فلانی رو میزدن که توی شبکه بهداشت سابقه دار و بود همه کلی قبولش داشتن. با چیزهایی که تعریف کرده بودن من یک آقای جا افتاده توی ذهنم نقش بسته بود که خب خیلی هم خوش اخلاق نیست! فامیلی اون آقای دکتر هم هییییچ به نظرم آشنا نیومد!
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۲
تیستو

حالا که اصرار می کنید براتون تعریف میکنم ^-^

آقا یه روزی روزگاری ما اینترن که بودیم، حدودای آبان بود اگر اشتباه نکنم، بخش فوریت ها بودیم. اون روز من و اقای هم کلاسی کشیک بخش سرپایی بودیم که دیدیم که خانم و آقا اومدن به اقای هم کلاسی گفتن با من کار دارن. آقای همکلاسی چشماش برق زد و صدام کرد و من با خودم گفتم آخ که بدبخت شدم. اون سال خوستگار بیمارستانی زیاد داشتم، از بیمار و همراه بیمار گرفته تا کارمندا. خیلی هاشون هم میومدن با همین اقای همکلاسی مطرح میکردن و اونم کلی تریپ بزرگتری برمیداشت و سر به سرم میذاشت همیشه. لذا گفتم بدبخت شدیم چون فکر میکردم خواستگارن و دوباره یه هفته سوژه بچه ها میشم. خلاصه رفتم دم در دیدم یک خانم و اقای میانسال هستن و شروع کردن لری حرف زدن و من کاملا هنگ محترمانه احوال پرسی کردم و وقتی معرفی کردن خودشون رو من اصلا به جا نیاوردم. فقط فهمیدم گویا فامیل دور سوسن خانم هستن و اومدن تحقیق کنن ببینن میشه دخترشون انتقالی بگیره بیاد دانشگاه ما و اصلا شرایط چطور هست. من هم تا جایی که میتونستم از شرایط دانشگاه و شیراز گفتم و توصیه کردم دانشگاه خودش بمونه بهتره و این حرفها. این وسط در مورد شرایط زندگی که میپرسیدن در مورد خودم هم کنجکاوی نشون میداون که خوب حالا خودت راحتی؟ زندگی ات تنهایی سخت نیست یا اصلا بلدی خودت بپزی بخوری؟ خواهر برادرت چیکار میکنن و فلان و بهمان. منم کلی یه توضیحی دادم براشون. اونا هم بین حرفا از بچه هاشون گفتن ک اینکه دخترا شون چیکار میکنن و دانشجو ان و پسرشون هم دانشجو هست و این چیزها. منم خیلی محتاطانه میگفتم آخی به سلامتی! چون حتی یک صدم هم‌ نمی شناختمشون! اونا هم در آخر تشکر کردن و رفتن.

فرداش که رفتم خونه ی خاله همینطوری بین صحبتا از بیمارستان پرسید. من یهو این قضیه یادم افتاد و براش تعریف کردم گفت فلانی و خانمش اومده بودن! یادمه پسوند فامیل شون رو یادم نبود اصلا که زاده بود پور بود نسب بود چی بود؟ یه فامیلی همینطوری پروندم و گفتم فلانی نامی اومده بود برای انتقالی دخترش راهنمایی بگیره. خاله اول نشناخت. گفت کی؟ مطمینی فامیل ما بود؟ گفتم اره گویا قبلا کارمند فلان جا بوده‌. یهو خاله چشماش گرد شد! گفت فلانی رو میگی؟ فلانی اومده بود ببمارستان شما؟ یعنی تو نمیشناختیش؟ ایشون فلان مقام اداره کل بوده و خیلی معروفه که. برادر این اقا همونه که برای ننه دارو گیر میاورد و تو چطور نمی شناسیش؟

من حتی اسم این خانواده رو هم نشنیده بودم! خاله پرسید خانومش چه جوری بود چیا گفتن؟ گفتم خوشگل بود :) و براش یه چیز کلی تعریف کردم. وقتی تعریفام تموم شد خاله کل کشید :)))

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۰۹:۵۰
تیستو

   حالا درسته نمودار به هم رسیدن من و اقای میم با خط افق زاویه ای نداشت و مثل کف دست صاف بود، ولی تو رو خدا بیاین بگید شما چطور باهم اشنا شدید که من براتون تعریف کنم.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۹:۴۳
تیستو
ای خداوند مهربان، تحمل ویزیت کردن داف هایی که از دگردیسی همشاگردی های زردنبو ی دماغوی دندون خرگوشی دبستانم بوجود آمده اند دیگر‌ از توان من خارج شده است.‌ زودتر مرا آن* ده که آن به.
 
*راهنمایی : مثلا نامه ی پایان طرح
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۲
تیستو