درخت بلوط

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

   دختر خانمی با مادرش آمده بود درمانگاه و از درد شکم گریه میکرد. شرح حال را پرسیدم مادرش تنها گفت به شکمش ضربه خورده و بیشتر چیزی نگفت. برایش آزمایش ادرار و سونوگرافی اورژانسی درخواست دادم. مادرش اصرار کرد که حالا یک داروی مسکن بنویس چون دخترم خیلی درد دارد. برایش توضیح دادم که نمیشود و چرا. رفتند برای ازمایش و دوباره بعد از یک ساعت و خرده ای برگشته اند اتاقم و میگوید نمونه را تحویل آزمایشگاه داده، حالا اگر میشود فعلا برایش مسکن بنویس. با عصبانیت توضیحاتم را تکرار کردم که شاید اصلا کلیه اش طحالش مجروح شده باشد، برو سریع سونوگرافی اش را انجام بده. دخترک اما هیچ نمیگفت فقط اهسته اشک میریخت. یادم هست وقتی رفتند هی با خودم کلنجار میرفتم شاید اگر برایش مسکن می نوشتم طوری نمیشد‌

   امروز که مادر دخترک را دیدم کلی برایم دعای خیر کرد.  دخترک خونریزی داخلی کرده و کارش به اتاق عمل کشیده بود.‌

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۰
تیستو
نوشته هایی در پوشه ی Notes لب تابم هست که نمیدانم خودم نوشته ام یا از جایی کپی کرده ام آنجا. اینقدر غریب. اینقدر عجیب.
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۰
تیستو

     در زمان های قدیم پادشاهی بود که به به قصد کشور گشایی به دژ آهنین سرزمین مجاور حمله میکند ولی در مقابل استحکام دژ و انسجام نیروها راه به جایی نمیبرد و همان نزدیکی اردو میزند. از این طرف دختر فرمانروای قلعه از پنجره پادشاه مهاجم را می بیند و یک دل نه صد دل عاشق او میشود و با باز کردن دروازه های قلعه راه را برای ورود مهاجمان باز میکند و به این ترتیب پادشاه مهاجم فرمانروا را به قتل میرساند و با دخترک عاشق ازدواج میکند. دخترک پادشاه را می پرستد و در کنار هم خوشبخت اند. تا اینکه روزی از روزها پادشاه میبیند قسمتی از بازوی همسرش کبود است. علت را جویا میشود ولی همسرش چیزی نمیداند. تنها میداند شب خواب راحتی نداشته و صبح که از خواب بیدار شده دیده روی بازویش کبود است. به دستور پادشاه تشک پر قوی دخترک را جست و جو میکنند. میبینند در میان هزارن پر داخل رخت خواب، یکی از آنها که شکسته و زمخت شده است. پادشاه تعجب میکند و از دخترک می پرسد چطور بدن تو اینقدر ظریف و حساس است که با پر شکسته ای کبود شده و آزار دیده؟ دخترک تعریف میکند که خوراکش فقط عسل کمیاب زنبور های کوهستانی و شیر بزهای کوهی بوده و حمامش تماما با گلاب اعلا انجام میشده و اینها همه به دستور مستقیم پدرش از نوزادی تا جوانی برایش مهیا میشده. پادشاه وقتی این داستان را میشنود بی درنگ دستور میدهد سر همسرش را از تن جدا کنند. چرا که میدانست کسی که به چنین پدری خیانت کند ممکن است در آینده به او هم خیانت کند.

    حالا داستان، داستانِ پسرخاله ی ماست. از بچگی عاشق کبک ها بود. حالا که خودش بزرگ شده و بزرگ تر ها دیگر حریفش نشدند، برای خودش دو سه تا کبک خرید. کبک ها بعد از مدتی فرار کردند. با بدبختی در بالکن خانه ی همسایه بازداشتشان کرد. قفس خیلی خیلی بزرگتری برایشان ساخت و غذایشان را بهتر و بهتر کرد. باز هم فرار کردند. پرهایشان را قیچی کرد. باز هم فایده ای نداشت و یکی از آنها توانست فرار کند. این بار ولی پسر خاله زد به سیم آخر. پِخ پِخ شان کرد و جهت بارگزاری آبگوشت تقدیمشان کرد به خاله بزرگه.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۵
تیستو
 تیستو را پرسیدند عشق چیست؟ فرمود سه چیز. غبغب یومونچه و ابروهای یومونچه و لبخندهای بی دندان یومونچه.
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۱
تیستو

   دلم میخواست میتوانستم بروم سراغ تمام کنکوری های گریان امروز و روی شانه شان بزنم و بهشان حقیقت را بگویم. اینکه توانایی هایشان نمیتواند در چیزی مثل عدد خلاصه شود.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۳
تیستو
     مثل امیرعلی کوچولو که گونه اش حین کُشتی خورد به کله ی برادرش و کلی درد گرفت و کبود شد اما حالا وقتی میخندد در محل ضربه ی چال لبخند قشنگی خودش را نشان میدهد، ضربه هایی که برایم میفرستی را از جان و دل قبول میکنم، حتی اگر جایشان کلی کبود شود. به امید اینکه جای کبودی ها، به زندگی ام لبخندی زیباتر از همیشه ببخشی.
۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۳۸
تیستو