درخت بلوط

love story episode 4

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ق.ظ
خخخخخخخخخخخ فکر کردین قراره با یه مثلث عشقی رو به رو بشید و آقای میم بعد از کشتن اژدها و اون خواستگاره بیاد منو نجات بده؟ خیر از این خبرها نیس! زود تند سریع به خواستگار زودتر تماس گیرنده جواب رد دادیم! ولی چون از دوستان قدیمی خانوادگی ما بودن و نسبت فامیلی دور و نزدیکی با ما داشتن برای جواب رد دادن کلی فکر کردیم و مشورت گرفتیم ولی بدبختی خواستگاره بیخیال نمیشد که. تهش خود باباهه اومد باهام کلی حرف زد و برای جواب رد دادن برای بار دوم مصمم ترم کرد :)
تا ما درگیر حواشی جواب رد دادنمون بودیم بابای آقای میم دوباره تماس گرفتن و درخواستشون رو تَکرار کردن و اینبار عکس مولانا میم جان رو هم فرستادن. اولین عکس العمل اینجانب نسبت به عکس های ارسالی: "ایش! به زور از سر سفره بلندش کردن ازش عکس انداختن! می مرد یه جوراب پاش کنه؟" خب درک کنید. چیز دیگه ای برای گیر دادن پیدا نکردم. از هر چیزی میخواستم اشکال بگیرم به در بسته میخوردم. با خودم گفتم فعلا مساله رو رها کنم ببینم چی میشه. هر چند سوسن خانم و زبل خان جسته و گریخته در مورد آقای میم تحقیق میکردن.
گذشت و گذشت تا شب عروسی پسر خاله (همون که معرف حضور قدیمی تر ها هست) رسید و بنده که باید در عروسی قیافه ی "خوشحال" و "بهتر که زن گرفت" ی به خودم میگرفتم، به دلیل قبولی یاس در دانشگاه و عدم قبولی پسردایی در دانشگاه مورد نظرش و تماس بابای آقای میم که" جمعه میایم خونه تون" به ترتیب قیافه ام این بود: خیلی زیادی شاد، گریان و مُرده!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۱۷
تیستو

نظرات  (۱)

۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۷:۳۳ أنارستان ...
عه..خداروشکر..فکر میکردم فقط خودمم که به جواب و حواشیش گیر میدم...
پاسخ:
نه عزیزم ما همه درگیر حواشی جواب رد بودیم :)
ببکار بودیم به قرآن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">