دیشب. آن لحظه ای که بچه ها داشتند مافیا بازی می کردند و هر چند دقیقه بحثشان بالا میگرفت و به صورت کلامی همدیگر را تکه پاره می کردند و صدای مامان و زن دایی و بوی غذا از آشپزخانه می آمد و دایی کنار بخاری نشسته بود و سعی می کرد درس بخواند و بابا که با لباس فُرم از در وارد شد صدای سوت و تشویق و ابراز احساسات چنان از همه طرف هوا رفت که دایی برای بار هزارم خدا را شکر کرد که ما همسایه نداریم.