تنها شادی و ذوق واقعی و از ته دلم در ۱۴۰۳، قبولی دختر خاله در دانشگاه بود. حالا در نوروز ۱۴۰۴ با اولین حقوقی که بعنوان معلم دانشجو گرفته، برای من و شاخدار روسری خریده 😍
تنها شادی و ذوق واقعی و از ته دلم در ۱۴۰۳، قبولی دختر خاله در دانشگاه بود. حالا در نوروز ۱۴۰۴ با اولین حقوقی که بعنوان معلم دانشجو گرفته، برای من و شاخدار روسری خریده 😍
کاش می شد تکه های این روح خسته را درون برنوی بابا پنهان کنم، و درون چرخ خیاطی مامان و عینک یاس و تبلت شاخدار.
تکه ی آخر را هم بگذارم درون هندزفری میم و همیشه همراهش باشم. و تمام، خودم همینجا زندگی کردن را متوقف کنم.
بچه های درمونگاه یه سفره ی هفت سینی چیدن، دیدنی! هر سین بدون هیچ نظمی افتاده یه گوشه. انگار که سمنو فحش پدر داده به سکه ها و رفته اونور نشسته.خوشه های گندم هم روشون رو کردن اون طرف که با سنجد و سیر که سر ارث باهاشون درگیرن چشم تو چشم نشن. ماهیه هم از این ور داره برای سماق لب میزنه: بوووخووورمت. سماق هم از همون دور جواب میده: گی مَ ایخَری.
جونم براتون بگه که، اولِ اولش یه کُپه گُه بوده، بعد اعصاب من دورش تشکیل شده.
عمو چسب دوقلو را روی میز دید و با تعجب پرسید به چه کارم می آید؟ باید میگفتم برای درز گرفتن شکستگی هایی که قرار بود نور از میان آنها وارد شود، اما نگفتم. به جایش ریشه ی فیکس شده ی زیر لیوانی گلیمی را نشان دادم.