اونوقتا بچه که بودیم از بزرگتر ها می شنیدیم که وقتی صدام حمله کرده بوده، چندتا از قبیله ها جهت خیر مقدم، جلوی تانک ها و نیروهای بعثی گاومیش قربونی میکردن. بعد ما با خودمون میگفتیم اوه نه بابااااا. امکان نداره! مگه میشه؟!
اونوقتا بچه که بودیم از بزرگتر ها می شنیدیم که وقتی صدام حمله کرده بوده، چندتا از قبیله ها جهت خیر مقدم، جلوی تانک ها و نیروهای بعثی گاومیش قربونی میکردن. بعد ما با خودمون میگفتیم اوه نه بابااااا. امکان نداره! مگه میشه؟!
خانم امروز آمده و می گوید آرایشگرم گفته باید از پزشک خانواده برایم نامه بیاوری تا ابروهات را تتو کنم.
این خانواده یک طوری نگرانی های ما بابت هوای خراب و جاده و ماشینِ نا ایمن و کلا سفر را به مسخره می گیرند، انگار که برادرشان رفته قایم باشک بازی. همین که تا ۱۰ که بشماریم از زیر یک متر خاک می آید بیرون و سُک سُک میکند.
آن کسی هم که با ماشین شاسی بلندِ فلان، در جاده ی روستاییِ شوسه، خودش با خودش تصادف کرده و حیف شده هم برادرِ صدام بوده.
همزمان که داشتم باهاش صحبت میکردم، عکسی رو برای شاخدار فرستادم و بهش گفتم به مامانت بگو براش یه عکس فرستادم، نگاه کنه ببینم بخرم یا نه. بعد احساس کردم که اونم توی این تعامل شریک کنم بد نباشه، گفتم خودت هم ببین نظرت رو بگو. فرمودند: دوباره چیه؟ ساعته یا روسری؟
یه جوری آسمون آبی بی لک و زمین خشکه, که انگار کل آدمای این شهر باهم توهم زده بودیم که صبح برف می آومده.
خواب دیدم زنده شده. در واقع نمرده بود. با کارتل مواد مخدر در افتاده بود. مرگش را شبیه سازی کرده بودند و این دو سال و اندی را در زندان های مکزیک گذرانده بود.
پیرتر شده بود. جو گندمی اش پُر تَر و چروک های پنجه کلاغی اش عمیق تر بود. حیف که نشد اینها را به چشم ببینیم.