چشم ها را باید شست
از روز اولی که برای گرفتن نامه ی شروع به کارم رفتم درمانگاه، خانم جوانی را دیدم که همیشه بلند بلند صحبت میکرد و با وجود شاغل بودن، در شهر دیگری دانشجو بود و سر همین مساله با یکی از همکارانش سر تقسیم کار مشکل داشت. ظاهر خانم طوری بود که فکر میکردم تازه عروس است. یعنی با توجه به تعریفی که توی ذهنم از یک عروس شهرستانی - که صد البته خودم هم شهرستانی هستم- داشتم جور بود. خانم جوانی بود موهای رنگ روشن و ابروی نازک و یک عالمه انگشتر و النگوی سنگین. با خودم گفتم تازه عروس است فکر کرده باید دنیا به کامش باشد و همه به سازش برقصند. ماشین هم که داشت! اما امروز که داشتیم میرفتیم سیاری - بازدید از پایگاه های سلامت روستاها - مامای یکی از روستا شروع کرد به تعریف کردن از استعداد دخترک کلاس اولی اش و اینکه چقدر با استعداد است و فلان و بهمان که خانم همکار از ایشان پرسید دخترش را کجا ثبت نام کرده و کدام مدرسه خوب است و فلان و بهمان و من با کمال تعجب شنیدم که داشت در مورد دختر مدرسه ای اش حرف میزد که فلان مدرسه بخاطر اینکه پدرش پزشک است موقتا ثبت نامش کرده. باز با خودم گفتم پس اینطور. حتما ایشان سندرم خانمِ دکتر بودن دارد. آخر های ساعت بازدید بود که طبق معمول توجه همه جلب شد سمت من که کجایی هستم و لرم یا ترک یا چی؟ که آقای راننده زودتر از من زحمتش را کشید و گفت دختر فلانی است. این را که گفت خانم همکار با تعجب برگشت سمتم و گفت دختر خانم فلانی که بهمان جا کار میکند؟ گفتم بله. موقع برگشت، وقتی داشتیم کوچه های روستا را تا رسیدن به ماشین اداره پیاده می آمدیم از سوسن خانم تعریف کرد و کمی دیگر از خودش و زندگی اش گفت. آنجا بود که فهمیدم 8 سالی از من بزرگتر است و یک دختر هفت ساله دارد و فعلا دارد در دانشگاه فلان جا مدرک کارشناسی اش را میگیرد و شوهرش مدام کتک اش میزده و حتی یکبار مادرم او را با صورت کبود دیده و بعد از کلی کش مکش همین پارسال توانسته طلاقش را بگیرد و راحت شود. اینها را گفتم که احتیاط کنید. چون دارید وبلاگ یک آدم ظاهر بین و بد بینِ یک طرفه به قاضی برو را می خوانید.