اگر روزی روزگاری به سرم زد که درسم را ادامه بدهم ، و دانشگاه علوم پزشکی هم به سرش زد و به من پذیرش داد ، یک شهر جدید را انتخاب خواهم کرد. همدان یا شهرکرد . شاید هم گرگان . فکر میکنم شیراز دارد برایم تمام میشود .
اگر روزی روزگاری به سرم زد که درسم را ادامه بدهم ، و دانشگاه علوم پزشکی هم به سرش زد و به من پذیرش داد ، یک شهر جدید را انتخاب خواهم کرد. همدان یا شهرکرد . شاید هم گرگان . فکر میکنم شیراز دارد برایم تمام میشود .
خوش شانس ترین آدم امروز استاد ز نبود که یک ظهر از بانک با او تماس گفتند در قرعه کشی یک پژو 206 برنده شده.
خوش شانس ترین آدم امروز آن دوستم نبود که بالاخره توانست از نمونه های خون مربوط به پایان نامه اش DNA استخراج کند.
خوش شانس ترین آدم امروز خسرو شکیبایی بود . چرا که بخاطر ضعیف بودن چشمانم نوشته ی بنر روی چهار راه را که نوشته بود" صبر و شکیبایی " از دور خسرو شکیبایی خواندم و در جبران این سوتی یک فاتحه مفت و مجانی مهمانش کردم .
این دو روزی که دایی رفته بود مشهد ، زن دایی و بچه ها خانه ی من بودند . از لاک ی شدن دیوار توسط پرنسس و شکستن گوی تزیینی توی حمام توسط امیل للی و خط خطی شدن تبلت زن دایی توسط محمد یاسین که بگذریم ، میرسیم به شب شنبه که بچه ها را برده بودیم پارک . در راه برگشت به خانه ، چشم بچه ها به یک هیوندا جنسیس کوپه ی زرد رنگ که سر کوچه پارک شده بود افتاد و داد و فریادشان به هوا رفت که : وااااااای این ماشینه رو ! بنزه !!! من که از خجالت بنفش شده بودم . زن دایی هم از شدت خنده نمیتوانست حرف بزند . بچه ها هم دست بردار نبودند و در آن ساعت شلوغی قصد جان آبروی ما را داشتند . هیچ کسی هم نبود به این بزغاله ها بگوید اگر مثل ما سمند سوار میشدید عیب نداشت ، ولی خدا وکیلی از روی - به قول محمد یاسین - سانفافه تان خجالت نمیکشید ؟
تعطیلات نیمه ی خرداد رفته بودم شهرمان . قرار بود روز جمعه برگردم ، اما بنا به دلایلی روز پنج شنبه با دایی جان قربون بلا و بوسنا علیه و خانواده اش برگشتم شیراز . حالا از همان روز پنج شنبه تا همین امروز روزهای هفته را اشتباه میکنم . جمعه صبح کله سحر زنگ زدم به سوسن خانم که ببینم پروازش نشسته یا نه که دیدم خانه ی فامیل هاست و فردا پرواز دارد . بابا تماس گرفت و گفت دایی کی برمیگردد و من گفتم امروز . در حالی که دایی تا فردا مشهد بود . امروز هم بعد از تمام شدن کلاس بدو بدو خودم را رسانده ام خانه و غذا خورده ام و یک چرت کوتاه زهرماری زده ام و توی این گرمای هوا و ترافیک مسخره ی خیابان ها خودم را رسانده ام به کلاس خط و با کلاس خالی مواجه شده ام و بعد که خانم منشی یادآوری ام کرد که امروز یکشنبه است نه دوشنبه ، دچار رکود عصبی شدم . در نتیجه در صدد تنبیه خود برآمده و خودم را به خریدن شال و کفش مجبور کردم .
هنوز پیامک بانک در گوشی ام درد میکند .
مرد جوانی را در فاز شیدایی آورده بودند درمانگاه بیمارستان اعصاب و روان . به محضی که روی صندلی نشست و پایش را روی پایش انداخت با دست به استاد اشاره کرد و خطاب به برادرش گفت : خانم دکتر همسرم هستن . برادرش خیلی ریکلس جواب داد : بله در جریانم . توی مراسم عروسیتون بودم. مرد جوان در ادامه و در جواب سوال های استاد گفت وزیر اطلاعات است . گفت بخاطر نبوغش برای این کار انتخابش کرده اند . میگفت زندگی اش عالی است و مغزش هم از همه بیشتر کار میکند و در آخر در جواب سوال استاد که در روز به چه چیزهایی فکر میکنی ؟ گفت : به زن هام . استاد پرسید چند تا زن داری ؟ او هم به استاد و ما چهار دختری که در اتاق حاضر بودیم اشاره کرد و گفت پنج تا و البته خیلی سریع به دو تا از آقایان همکلاسی ما که پشت سرش نشسته بودند اشاره کرد و گفت این دو تا هم همسرام هستن ...
آقایان همکلاسی داشتند از زور مبارزه را خندیدن بیهوش میشدند . طفلکی ها به خواب هم نمیدیدند با این ریش و پشم و در این روزگار قحطی خواستگار ، به این راحتی شوهر کنند .
82 درصد از امید به زندگی ام رو مدیون مایع دستشویی Active با رایحه ی گل های بهاری هستم .
خودگُلی کردن :
یک اصطلاح فوتبالی است در دستور زبان منسوب به محمدحسن به معنای گل به خودی .
فقط من میدانم که سرایدار کت و شلوار پوشیده و گاها کراوات زده ای که از صبح تا شب جلوی دکتر مهندس های ساختمان تجاری سر کوچه خم و راست میشود ، همان مرد میانسال رکابی و شلوارک پوشی است که صبح های زود ورودی ساختمان را با آب جوی میشوید .
خوشبختی یعنی رتبه ی 20 دکترای دایی جان قربون بلا و بوسنا علیه که میشود گفت با توجه به شرایط سخت روزهای قبل آزمون ، یک شاهکار است .