درخت بلوط

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

رفته بودیم طلق (؟) زهوار در رفته ی روی LCD گوشی مان را عوض کنیم . بعد از اینکه آقای جوان مغازه دار ، این وظیفه ی خطیر را به انجام رسانید ، کارت بانکمان را تقدیمشان کردیم ! ایشان بعد از کشیدن کارت در دستگاه کارت خوان ، ضمن تقدیم کردن کارت و قبض مشتری به ما ، لبخندی ژکوند زدند و با اشاره زیر پوستی به رمز کارتمان فرمودند : "فیکس ۱۰ سال از من کوچیک تری ها !!! "

  نظر به اینکه در آن لحظه نمیدانستم" بخندم؟ ، گریه کنم و یا پولش را بدهم؟"(اصطلاحی در باب اینکه خب حالا به من چه مثلا ؟)سعی در کنترل اعصاب خود نموده و واقعیت امر را بر ایشان عیان نمودم : شماره موبایل مامانم بود ! مرسی و خداحافظ !

 آقای محترم متولد سال ۵۷ ( احتمالا !) که خیلی خوب ضایع شده بودند ، فقط میخندیدند . 

خواننده این چند سطر حقیر!!! هم میتواند بخندد ، گریه کند و یا پولش را بدهد ! خداییش ، که چی مثلا ؟؟؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۲ ، ۱۸:۴۹
تیستو
نمیدونم چه حکمتی یه ... همیشه روزای بارونی ، آواره ی خیابون ملاصدرا هستم ... بی چتر...بی خیال ... بی یار ... بی عار ... اما با کار ! ...

   لمس کودتای زمستون در اوایل پادشاهی بهار اصن یه وضی یه ! حتی اگه حقیقتا مث موش آبکشیده بشم و آب بارون از نوک بینی ام چکه کنه و پاچه های شلوارم تا زانو خیس باشه و دندون هام از سرما بهم بخوره !

پ.ن : الان یه احساس خوشبختی ناشناخته و بی قواره ، چنبره زده رو دلم و ولم نمیکنه !نمیدونم چیکارش کنم ! خدایا شکرت !                                                                  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۴۲
تیستو