درخت بلوط

۲۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

رفته توی کمد دیواری اتاق و کله اش رو از لای در اورده بیرون و میگه: من هیولای کمد اتاقت ام. شبها که خوابیدی میام بیرون و زانو ات رو گاز میگیرم.


پ ن: گاز گرفتن زانو یکی از وحشتناک ترین شکنجه هایی است که تازیخ بشر به خود دیده است.

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۳
تیستو

- وقتی پام رو اینجوری میکنم درد می گیره (یه یک سمت خم میشود و پایش را تا آخرین حد به خارج می چرخاند)

+ خب اینجوری نکن.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۷
تیستو

    پیرمردی که چند دقیقه ی پیش ویزیت کرده ام با کیسه های دارویش برمیگردد. در اتاق را باز می کند و می آید داخل می گوید این آمپول ها رو کجا بزنم؟ میگویم اتاق بغل. می رود بیرون و باز به دقیقه بر میگردد و میگوید فشارم رو نگرفتی که! میگویم چشم الان میگیرم. میگوید دستت درد نکنه اون دختر دکتره یادش رفت فشارم رو بگیره. میگویم خودمم چشم الان دارم فشار میگیرم دیگه. میگوید میدونم تو هم دکتری میگم اون دکتره فشارم رو نگرفت. میگویم بابا جان خودم بودم. میگوید اونی که دارو ها رو برام نوشت رو میگم. دوزاری ام می افتد میگویم بابا جان خودم بودما الان چادر سرم کردم. یک دفعه انگار تازه شناخته باشد میگوید: عه! به به احسنت :)

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۳
تیستو

   به نظرم حالا که آدم یک بار بیشتر فرصت زندگی ندارد، چرا آن را صرف عکاسی خبری نکند؟ اینقدر حس خوب در این عکس ریخته که ذخیره اش کرده ام گوشه ی دسکتاپ و هی نگاهش میکنم و هی نگاهش میکنم.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۱
تیستو

امروز وارد دومین ماه طرحم شدم. با خودم گفتم خب تازه وارد بازی دیگر بس است. حالا هر کار که دلم بخواهد میکنم. پس به وجود اینکه شیفت عصر درمانگاه با من بود تا ساعت ۴ و نیم خوابیدم. بعد هم سر فرصت اماده شدم و جای مقنعه ی همیشگی روسری سرم کردم و ۳۵ دقیقه ای دیرتر از شروع به کار رسمی رفتم درمانگاه. انجا که رسیدم دیدم بعله... درب درمانگاه بسته است. اینطور که پیداست فعلا فعلا ها باید به منشی پذیرش و پرستار تزریقات درس پس بدهم.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۹
تیستو

"من یکی که متاسفانه معده ام اصلا یاری نمی کنه. هر چند خداییش روزه گرفتن هیچ مقبولیت علمی نداره. اینقدر هم وقت ام بی ارزش نیست که پای تلویزیون ایران تلف اش کنم. ولی خاک بر سر صدا و سیمای حکومتی که نمیذاره ماه رمضون مون با ربنای استاد رنگ بگیره."

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۷
تیستو

الان اگر چک کنیم می بینیم کارگردان مورد علاقه ی 80 درصدِ دخترانِ مذهبیِ دنیایِ مجازی محمد حسین مهدویان هست.

خواننده مورد علاقه شون رو هم که در جریان هستید؟ حامد زمانی.

کتاب؟ من او. پنج شنبه ی فیروزه ای.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۳
تیستو
     شیراز که بودم صبح ها خودم برای نماز صبح بیدار میشدم. ماه رمضان که می شد خودم قبل از اذان بیدار می شدم و سحری میخوردم. وقت هایی که داشتم بیرون می رفتم خودم لباسم را چک می کردم. خرید های خانه را خودم انجام می دادم و پرداخت همه ی قبض ها و کارهای اداری گردن خودم بود. این من بودم که تصمیم میگرفتم امروز قرآن بخوانم یا نه. برای فروشنده ی سوپری و غذابیرون بر کوچه ی بغل خانم الف بودم. بدون هیچ پیشوند و پسوند اضافه ای. خودم تصمیم میگرفتم که با آدم ها چطور برخوردی داشته باشم. حالا اما برگشته ام خانه و دوباره دختر خانه شده ام. فاطمه خانم دختر آقای الف و خانم پ. باید برای نماز بیدارم کنند. رفت و آمدم را به دو سه نفری اطلاع بدهم که نکند کار دیگران لنگ بماند. با فلان خانم همکار بسازم و بهمان آقای راننده خوب تا کنم و از آنها بخواهم لطفا حق و حقوقم را رعایت کنند چرا که من دختر آقای الف و خانم پ هستم و آنها زن پسر عموی فلانی و همسایه ی دیوار به دیوار بهمانی هستند. حالا دیگر انگار باید منتظر بابا باشم تا یادم بیاورد باید قرآن و دعا بخوانم. باید هی کظم غیض کنم که نکند بگویند دختر فلانی بداخلاق بود و خودش را میگرفت. الان باید تمام وقتم را با خانواده شریک شوم. می بینید؟ حالا که فکر میکنم می بینم بیشتر دلتنگی ام برای شیراز، به این خاطر است که خودم را آنجا جا گذاشته ام.
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۷
تیستو
   یک ماهی بود که دو تا از هم کلاسی های راضی باهم قهر بودند. یادم نیست سر چه ولی هر چه که بود این دو تا دختر بامزه ای که همیشه باهم در دورهمی های سه نفره ی من و راضی و آنا حضور داشتند و حسابی با آنها راحت بودیم سایه ی هم را با تیر می زدند. دیشب راضی عکسی از خودش و آن دو نفر برایم فرستاد و گفت برای این عکس یک کپشن بنویس، میخواهم بذارم اینستاگرام بلکه باهم آشتی کنند. امروز بعد از ظهر بالاخره چند جمله ای نوشتم. در مورد اینکه معلوم نیست دوباره کی همدیگر را ببینند و بعدها یادشان نیاید که چطور باهم شاد بوده اند و چقدر خوب که عکس ها لبخند هایشان باهم را برای همیشه نگه میدارد و این دست چیزها. خلاصه ی کلام اینکه آشتی کردند! و من چقدر خوشحال شدم. احساس میکنم در این دو ماه اخیر، این کپشن مفید ترین چیزی بوده که نوشته ام.
۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۸
تیستو

۵+۵+۵+۸+۲+۵+۱+۲+۴+۵+۲+۴+۵+۵+۵+۲=۶۵
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۳۹
تیستو