درخت بلوط

بایگانی
   قبلا هم گفته بودم که تا قیام قیامت حلال تان نمیکنم، اگر از خانواده و دوستان حقیقی ام باشید و بدون اطلاع من اینجا را بخوانید. بازهم میگویم که یادآوری کرده باشم. حلال نمیکنم.
موافقین ۱۴ مخالفین ۵ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۹
تیستو

   چند روز پیش میخواستم چیزی را آنلاین خریداری کنم. وقتی اسکرین شات مبلغ واریزی را برای فروشنده فرستادم،  سه کلمه در جواب نوشت "خدا برکت بده" و چقدر این سه کلمه چسبید. چقدرررر.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۷ ، ۰۹:۲۷
تیستو
چی بود چی بود شیشه شیکست؟ شیشه نبود پس چی شکست؟ دخدر صفدر و شوهرش قلب منو شکستن چه شیطونایی هستن :(
۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۷ ، ۱۲:۵۷
تیستو

    امید برای من مثل یک بافر است. تا یک جایی میتواند یاس و نا امیدی و زشتی ها را در خودش حل کند و آب از آب در دلم تکان نخورد. ظرفیتش که تکمیل شد دیگر نفرت از چشم هایم می چکد بیرون و با دستهایم به این طرف و آن طرف مالیده می شود.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۷ ، ۲۱:۳۹
تیستو

قرار بود بروم 14 ترم را بگذرانم و برگردم سر زندگی خودم. رفتم 14 ترم را گذراندم ولی معلوم نشد خودم چی شد.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۷ ، ۲۱:۱۶
تیستو
دغدغه ی جدیدم اینه که نکنه یومونچه اسم عمه هاش رو زودتر از اسم من یاد بگیره.
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۷ ، ۲۱:۱۲
تیستو
در زبان لُری به زن باردار میگویند "دو جون [جان] گرفتار"
۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۷ ، ۲۱:۳۱
تیستو

گریه کن و کفشای در هم برهمِ دمِ در جفت کن و امام خمینیِ پول یه ور بذار و املت پز فامیل منم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۷ ، ۲۳:۵۱
تیستو

    خانم پیری با تب و سرفه ی شدید آمده درمانگاه. ویزیتش میکنم و دارو ها را مینویسم. ده دقیقه بعد دوباره آمد تا داروها را نشانم دهد. داشتم طریقه ی مصرف داروها را برایش توضیح میدادم که یهو شروع کرد به مالیدن ماسکش به سر و کله ی حقیر و دعا کردن و قربان بلا رفتن. با این توضیح که " با این [ماسک] رفته بودم زیارت خونه ی خدا".

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۷ ، ۲۳:۲۳
تیستو

تبریک تولد به آدمهایی که تاریخ تولد من هیچ وقت یادشون نمی مونه بهم احساس قدرت میده :)

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۰
تیستو

   خیلی بچه بودم شاید ۴ یا ۵ ساله. پاییز بود و خانه ی بابابزرگ بودیم و سر ظهر. یادم هست بچه ها شیفت بعد از ظهر بودند.‌ بچه ها منظورم دایی ها و دختر دایی است. سفره ناهار پهن بود و همه داشتند تند و تند ناهار میخوردند تا سریع تر بروند مدرسه. یادم نیست سر نان خریدن بود یا چی، سر هر چه که بود ننه شروع کرد دعوا کردن با دایی الف. دایی الف هم آن وقت ها نوجوان و تند و تیز بود. دعوا و داد و بیداد ننه که خیلی بالا گرفت بی هیچ حرفی بشقاب غذایش را پرت کرد یک گوشه و سیبی که برای بردن مدرسه برداشته بود پرت کرد سمت دیوار و از خانه بیرون زد. یادم هست خاله کوچیکه کلی با مایع سفید کننده لکه دیوار را سابید ولی هنوز که هنوز است لک کمرنگی از آن روی پیشانی دیوار خودش را نشان می دهد.

  امروز که رفته بودیم بابابزرگ را ببینیم، وقتی که میم داشت تلفن صحبت میکرد و من دور و بر خانه را با چشم هایم دنبال خاطرات آشنا می گشتم، بابابزرگ لکه ی روی دیوار را نشانم داد و گفت "سیب الف را یادت هست؟ این چند هفته هر بار این لکه را میبینم گریه میکنم"

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۷ ، ۰۰:۲۲
تیستو